داشتم توی یه لجن زار زندگی می کردم

اومدی دستمو گرفتی و کشیدی بالا ، من که جز لجن و گل و کثافت چیزی رو ندیده بودم ، شیفته  اون همه زیبایی شدم که تو بهم نشون داده بودی

اینقدر سرسمت و شاد از داشتن تو و دیدن دنیا از چشم تو بودم که نفهیدم کی دستامو ول کردی ، به خودم که اومدم با سر برگشته بودم تو همون لجن زار قبلی ! عمیق تر و کثیف تر

 ولی این دفعه دردش بیشتر بود، می دونی چرا؟ چون قبلا این همه زیبایی و قشنگی رو ندیده بودم ، تورو ندیده بودم !

الان

زندگی تو این جهنم سخت تره چون می دونم یه جایی اون بالاها زیبایی هست ، دنیا قشنگه و مهم تر از همه تو هستی ، اگه یه روزی بابت همه چیز ببخشمت واسه این یکی نه ! تو زیبایی رو به من نشون دادی و بعد گرفتیش حالا زندگی سخت تره

خیلی سخت تر

و من

شب هایی که از ترس کابوس نمی خوابی

آلارم موبایل که چند دقیقه قبل از زنگ خوردن خاموش می شود

تمام شب که با خیره شدن به سقف می گذرد

پاکت های سیگار که هر روز فاصله ی خریدشان کمتر می شود و پک ها عمیق تر

چایی هایی که تلخ نوشیده می شود و بغض هایی که بیشتر گلو را می سوزانند

تخت هایی که سکس می بینند و خیانت بو می کشند

تن هایی که در آغوش گرفته می شوند و بیشتر احساس تنهایی می کنند

و من

از خوشبختی تو خوشحالم و از نبودنت زجر می کشم

کاش می دانستی این تضاد چطور درونم را جزام وار تکه تکه می کند

و عشق

این روزها بیشتر شبیه اسباب بازی کودکانه به چشم می آید